تبليغاتX
پسر کویر
"آدمیت" یعنی از دست دادن بهشت یعنی هبوط،تبعید،کویر،غربت...
سلام به همه ی دوستان عزیز

یادگاری دوستان

دوستان عزیز و محترمی که منت گذاشتین و به وبلاگ من سر زدین

 لطف کنید  جمله ای زیبا و یا یه بیت شعر زیبا از خودتون به جا بگذارین

تا در اخر یه دفتر از جملات زیبا و با ارزش ازتون داشته باشم

بهترین ها رو واستون ارزومندم


نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/04/18 توسط mehrdad
سلام...

دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم


درباره ی کلبه ی متروک وسط باغ


درباره ی رودی که تبدیل شده به یک جاده

درباره ی چوپانی که برّه اش رادر کوهها گم کرده است.

درباره ی حسرت پیز زن بیمار برای رفتن به امام زاده ی بالای تپّه


و درباره ی خودم که چقدر بی فکرم. ...


مهرداد نوشت:

ساده زندگی کردم و ساده عاشق لحظاتم شدم ،حالا دلتنگشان هستم ، بد دردیست این درد ...

بودن و نبودن ها را لمس کردیم ، راستش را بخواهید باهاشان زندگی کردیم 

با واژه ی کاشکی هزار هزار جمله ساختیم و انداختیم به دریای آرزوها ... اما باد امد و دریا طوفانی شد ... حکمتش چه بود نمی دانم ولی آرزوهایم بر باد رفت ... راستش را بخواهید مقصدش را هم نمی دانم !!!

حالا چند سالیست به هنگام وزیدن باد بوی آرزوهایم فضای دلم را پر میکند و مرا در آغوش می کشد و می بوسد و به جای می گذارد لبخندی روی آن قاب همیشه خالیه اویزان بر دیوار دلم ...

دلم می خواهد مثل قدیمی ها اما در کالبد اینچنینی در آن خانه ی کاه گلی خیالیم بوی بهار را حس کنم ... روحم تازه شود و معنای زندگی را دور از این مردم فسیل شده تجربه کنم ...

توقع زیادیست خدا ؟؟!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1391/02/06 توسط mehrdad
سلام...

همین رو بگم که خیلی دلم واسه همتون تنگ شده ...

واسه همه حرفهای جورواجورتون ... واسه دلسوزیها و همدمیهاتون ...

بس چه ناجوانمردانه گرفتارم ... دعام کنید.التماس دعا 

زندگی سخت ساده است و ما چه ساده سخت زندگی میکنیم

تولدم مباااااااااااااااااارک

------------------------------------------------------------------------

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

من برگشتم...

خیلی دلم واسه این فضای اروم وبلاگم تنگ شده بود ...خداییش ادم ارامش میگیره اینجا

در اینده ی نزدیک اتفاقات نوروز ۹۱ رو واستون خواهم گفت و البته اتفاقاتی که چندی پیش واسم افتاد رو هم میگم ...

دعام کنید که درگیر این پروژه و درس و مشق و اینا هستیم ...

ایشالا کم کم بهتون سر میزنم حتما ...

فعلا به خدا میسپارمتووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون...

موفق باشین


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/12/14 توسط mehrdad

دلم گرم خداوندیست که با دستان من،گندم  برای یاکریم خانه میریزد


چه بخشنده خدایی دارم ،که می خواند مرا با اینکه میداند گنهکارم

دلم گرم است و می دانم بدون لطف او تنهای تنهایم

برایت من خدا را آرزو دارم  

رها کن مرا در بلندای تنهاییم

و بگذار در شهر خیالم بمانم

نمیخواهمت ای غربه

مبادا به همراه من تا حضورم بیایی

که چون تو غریبه بسی پشت دیوار قلبم نشستند

و دزدانه بر ارزوهای من پا نهادن و شکستن احساس من را

رها کن مرا

مهرداد نوشت :

از کدوم لحظه ی گذشته ی عمر خود بگویم ... با چه بنویسم : قلم یا نیزه ؟!!

حسی نیست،توانی هم نیست ... حتی نگاهی هم نیست ...اصلا به دنبالش نگشتم!!!

شروع کردم به نوشتن تا اخر رفتم یه نگاه انداختم به نوشته هام دیدم واقعا درهم ورهم نوشتم اصلا هم وقت نداشتم مرتبش کنم همشون بازنویسی کردم اینجا ،شاید یه روز به طرز نوشتنم خندیدم ...

امروزه کبری هم نیستیم که قدری مهربانی زیر درخت عمر جا بگذاریم...جا هم که میگذاریم هزارتا منت کنارش میذاریم که کسی دورش نیاد ...

چوپان هم نیستیم که با دروغ هایمان عده ای را دور هم جمع کنیم، حالا با صدافتمان از هم فراری هستیم چه برسد به ان روز ...

قطار حادثه امد و محو شد ،کسی پیراهنش را در نیاورد ...لابد حسش نبود ...هه!!!

باران حادثه هست که می بارد ،سد غم شکسته است ... پطرسی وجود ندارد دیگر...

کاش لااقل مثل پرستوها میتوانستیم از این سکوی ابهام کوچ کنیم ...

دارم از حادثه حرف میزنم و الان درست در وسط اون قرار گرفته ام و مونده ام چه کنم ...باز هم باید منتظر حادثه در حاثه باشم ...بعدا میگویم منظورم چه بود!!!

زندگی سادست همچون گریه ی یک کودک یا به مثال سلام یک همکلاسی البته در افق نگاهش ... تقصیر خودمان است ... سختش کردیم ،بدنبال نقطه های سیاه سلام میگردیم غافل از اینکه نقطه ای وجود ندارد ...

در بی خودیه خود گذشتیم از انچه که ارزش داشت ،بی ارزشیها را بغل کردیم ، بوسیدیم، نوازش دادیم ،در کنج دلمان بهشان جا دادیم ... حالا وقتی میخواهیم اندکی لحظه های با ارزش را نگهداریم جایی نداریم .... ظرفیت پر شده است ... خدا کند لبریز نشود ...

با این که همه چیز را فیلتر میکنند  نمیدانم چه سریست که نمیشود قدری نگاهمان را فیلتر کنیم یا لااقل جلوی دهنمان چندین فیلتر میگذاشتیم ... این را به معنای واقعی گفتم ...باورش هم دارم ...

زندگی بازی با یک ادم برفیست که تا وقتی گرم بازی میشوی ادم برفی ناپدید میشود ... امسال ادم برفی نداشتیم ... این نشانه ی بدیست ... وای چه به روزمان امده است !!!

در کنارتان بودیم ،بچه شدیم ... با سازتان خندیدیم ... با هم بزرگ شدیم، اشک هایمان را دلیلی نیافتیم فقط خنده هایمان را خوب جلوه دادیم ...کلاغ سیاه بالای سرمان هم دیگر قار قار نمیکند ، صدایش خریدار ندارد ...اندکی نگاهمان کند حساب کار دستش می اید ،دلهایمان بسی سیاه تر از پرهای اوست ...

 نمیدونم چرا با فضای مجازی کنار نمیام ... نمیدونم چرا حرفایی که توی یه برگه ی سفید مینویسم و تاشون میکنم میگذارمشون لای دفتر ۳ ساله ی خودم رو نمیتونم اینجا بنویسم ... خیلی پراکنده گوشه کنارای حرفمو مینویسم لااقل خودم که اروم میشوم ...شما توجه نکنید لابد سری درونش هست که باز هم نمیشود که بشود ...

خدایا من را ببر به ان سرزمینی که همچون من ها در ان نیستن ... همچون من ها در ان نفس نمیکشند ...همچون من ها در آن قدم نمیزنند...

خداوندا دلم تنگ ان کوچه هایی هستش که هنوز هم قه قه ی خنده هامون رو رو تن خاک خورده و پیرشده ی خودش نگه داشته است ... دلم رسیده به بن بست ...

خداوندا دلم تنگ اون لحظه ای هستش که انگشتمان رو روی کلید زنگ همسایه فشار میدادیم و زود میومدیم تو خونه  پشت در قه قه ی خندمون ضایمون میکرد ... عقلمان بیش از این قد نمیکشید دیگر...حالا عقلمان به خیلی جاها قد میکشد اما ........

 فنجان را بر میگردانم .......... اینده ام بیرون میریزد ............ از شکاف صورت پسرک

لای شیارهای قهوه ای ............. زندگیه ته فنجانی مزه می دهد

تلخ

 

پ . ن ۱:

می خواهم مثل قدیمی ها اما در قالب جدید زندگی کنم

و ساعت ها به قاب خالی ارزوهایم پانهم و اسپند دود کنم برای ارزوهایم

و ارام ارام برای خودم لالایی بخوانم و به استقبال تمام ارزوهایم بیایم

و وقتی بیدار میشوم از زیر دستانم گذر کنند و اب بر راهشان بریزم

مثل قدیمی ها اما در قالب جدید آن ها را به خدا بسپارم

خداحافظ

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/11/06 توسط mehrdad

سخت است حرفت را نفهمند
سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند


حالا میفهمم که خدا چه زجری میکشد


وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ
اشتباهی هم فهمیده اند...

 

مهرداد نوشت:

خوبیهاتو که میذارم کنار هم نمیتونم باور کنم یه ذره فقط یه ذره بدی هم تو وجودت باشه ... سرتاپاتو هم که با بدی خالکوبی کنن قلبم باورش نمیشه ...

میون این همه مسیرهایی که به بنبست ختم میشه یه مسیر جلو پاته که نمیدونی چجوری باور کنی که انتهایی داره مطابق با خواسته ات ... نخواسته باشی هم هلت میدن تو این مسیر مخوف و تو مجبوری که ادامه بدی !!!

اول راه یه مشت خاک مسیر رو برمیداری ... بو میکنی که یادت باشه از کدوم نقطه شروع کردی و میسپاریش به باد  اُ میری... دلت قرص نیست ... هر قدم  که برمیداری باورش نداری که درسته یا نه!!!تو این مسیر مثل قصه ها پیر دانایی نیست که اول مسیر باخبرت کنه از تلاطمها و پستی و بلندیهاش ... اگه هم باشه دلتو نمیتونی بسپاری به حرفاش ... پیر داناها هم پیر داناهای قدیم !!!

با این حال آدم میخواد تو یه نقطه ساکن باشه ، نه جلو و نه عقب ... فقط وایسه یه جا و خدا خدا کنه که یه ندایی یه صدایی به گوشش برسه که بگه اهاااای تو ... با توام با تو که سرگردونی و نمیدونی چیکا کنی ! با توام ،برگرد این مسیر به بیراهه میره ... برگرد که باشم کنااااارت ...

اگه باشی تو این مسیر مخوف و برسه اون صدای رسا به گوشت ، میتونی باورش کنی ؟ به خودت نمیگی این هم مثل تموم حرفا و صدای قبل میمونه که بازم به بیراهه ختم میشی ؟

پ ن ۱:

محرم هم تموم شد !!! واقعا تموم شد ؟! همه چی برگشته به روال عادی خودش ! دیروز ۷ ام بود ... ابجی سفره نذری دارن هر سال ... درگیر این کارا بودیم ... ادم یه حالی بهش دست میده که توصیفش واسه من مقدور نیست...هرچند از این ریخت و پاشیهای بی دلیل موافق نیستم ولی واسه دل خودمون هم که شده (فقط دل خودمون و اقامون ) سفره رو میندازیم و امیدواریم مردم درک درستی داشته باشن از این واقعه ...

خب اخر هفتمون که با ابجی گذروندیم ... دو هفته ای میشه واسه پروژه طراحی اجزا حرص و جوش خوردیم ... وقتی یه عضو گروه بیخیال باشه و به ریشت بخنده سختیه کار دوچندان میشه ... میخواستم از دستش سر به کویر بزنم ... خب خداروشکر یجوری ماسمالیزیشن کردیم این پروژه رو و تحویل استاد گرامی دادیم ...

خلاصه هفته ی بسیار پر مشغله ای رو سپری کردیم ... دو سه تا از نمره های میان ترم هم اومد که مثل همیشه چنگی به دل نمیزد ! تنها چیزی که توی این هفته یاد گرفتم  این بود که واسه موفقیت همدلی توی یه گروه اصل مهمیه و هیچوقت فخرفروشی نکنم چون یکی مثل خودم پیدا میشه که از فخرفروشی دیگری عمق وجودش درد بگیره !!!

ولی چیز جالبتر شروع این هفته هستش که تموم تمرینهایی که ننوشتم و یخرده از خود تنبلی به در کردم رو باید بنویسم و تحویل استادهای گرامی بدم که فک کنم اصلا نگاه هم بهش نندازن !!!والا...

***توجه***

در ادامه یکی از اتفاقات زندگیمو نوشتم ...رمز ادامه مطلب پاسخ به این معماست :
5+3+2 = 151022
9+2+4 = 183652
8+6+3 = 482466
5+4+5 = 202541
با توجه به تساویهای بالا جواب جمع زیر چیه ؟؟؟
7+2+5



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/09/25 توسط mehrdad

سلام

عذر میخوام از تمامی دوستان مهربونم ... این چند روز یخرده گرفتارم ...

ایشالا سر فرصت میام و محبتاتتون رو جبران میکنم ...

موفق باشین 

کاش درباور هر روزه مان  جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار  جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان  

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...

مهرداد نوشت:

 پیرن مشکی ، زنجیر ، تبل ، هیئت ، گریه ، ماتم و ... ماه محرم اومد ... یا حسین

توی زیر زمین داشتم دنبال زنجیر قدیمیه که اسم بزرگ خونواده رو اون حک شده بود میگشتم که امسال ازش استفاده کنم که یه کاغذ اطرافش پیدا کردم ، رو اون چند جمله نوشته بود:

باز باران ... با صداي گريه هاي كودكانه ... از فراز گونه هاي زرد و عطشان ... با گهرهاي فراوان مي چكد از چشم طفلان پريشان ... پشت نخلستان نشسته ... رود پر پيچ و خمي در حسرت لب‌هاي ساقي ... چشم در چشمان هم آرام و سنگين ... مي چكد آهسته از چشمان سقا ... بر لب اين رود پيچان ... باز باران

فقط چند قطره اشک کافیه که نشون بده تو اون لحظه تو دلت چی میگذره ... زنجیر و برداشتم ، زنجیری که خیلی ها باهاش رفتن تو هیئتا ... خیلی ها باهاش رفتن زنجیر زدن ... گریه کردن ... حرف زدن ... درد و دل کردن ... تو اون مجلسایی که همه واسه اینکه غم و اندوهشونو نشون بدن ، نشون بدن که هستن و خواهن بود واسه ادامه راه این قیام ...

دلم یه مداحی ملایم و یه سکوت محض و یه چشمی که فقط بباره میخواد ...

یچیزی تو گلوم غلمبه شده ... میخوام برم تو اون هیئتای عزا تو اون گوشه کنارای مجلسشون بشینم و فقط گریه کنم نکنه قدری این غلمبه راحتمان گذاشت ...

بوی محرم ادمو مست میکنه ... ادمو بیخیال از این دنیا و دغدغه هاش میکنه ... میبره جایی که فرصت پیدا میکنی قدری به خودت فک کنی و مسیری که خیلیهامون فراموشش کردیم ... خیلیهامون حتی لحظه ای هم تلاش نمیکنیم ذره این مسیر رو دنبال کنیم ...  

میدونی چیه ما محرم رو گم کردیم ... گم کردیمش توی نداشته هامون ... میریم سینه میزنیم ، زنجیر میزنیم ، اما نمیدونیم واسه کی ! واسه چی ! فقط طبق عادت سالانه امان حضورمان در این مجالس خیالمان را راحت میکند و اینگاری باری از دوشمان برداشته اند ... خیلی وقتست محرم را گم کرده ایم ...

یادمه یه معلمی داشتیم وقتی محرم میرسید و میخواست ازش حرف بزنه اول اشکاش رو گونه هاش خودنمایی میکرد و بعد چند بیت شعر میگفت و از هیئتا فقط صدای تبل رو توصیف میکرد!!! میگفت این صدا صدای دل زینبه از درد ، از دوری ، از ... و باز چند قطره اشک میشست رو گونه هاش ... توصیفاش واسه ما دانش اموزا اونقدر عمق داشت که موجب بشه قدری سکوت فضای کلاسو بگیره و اون گوشه کنار کلاس صدای اروم گریه ی اون دانش اموزی که باباش شهید شده بود سکوتو بشکنه ... اونا این درد رو بیشتر حس میکنن ...

خدا منم چند سالیه محرم رو گم کردم ... میشه کمکم کنی پیداش کنم ؟؟؟

پ . ن ۱:

سرتو که بالا میگیری میبینی چقد زود دیر شد ... همین حالا بود اینگاری ... منتها در ذهنمان ... نوشتن در موردش خیلیست ... اخه میدونی نمیشه یدنیا حرف رو بیاری تو یه مطلب چند خطه و بعد بچاپونیش تو این چهار دیواریه  یخ زده و خواسته باشی دلت با چند بار خوندنش یذره اروم بشه !!! نمیشه که ...

تو این چند روزه دغدغه های ذهنی خفه ام کرد ... میدونی وقتی یهو ببینی افتادی تو یه ماجرایی که هیچ راه پس نداره و فقط مجبور باشی با ترس و لرز جلو بری و تازه مدام هم ازت خرده بگیرن که چرا اینکارو کردی و چرا اینجوری شده و امثالهم و هیچکاری ازت برنیاد و در فکر و خیالت مدام موضوعات  مختلفو قاطی پاتی کنی و امتحانتو هم ندونی چه گندی بهش زدی و اخرش هم بگی گور **** و بیخیال همه چی بشی ، چه حالی داره ؟؟؟ مسلما نمیدونی ... به هفته ات گند میزنه و تمام ...

اخه من چیکا کنم که یکی لطف کرده و من از اونچی که انتظارشو نداشتم اتفاق افتاده ... یه نگاهی خشمگین از طرف یه نفر با کج و کوله کردن لب از روی خشم و حالت تمسخر کافیه که قلبت درد بگیره و سرتو بگیری پایین و تند تند از اون فضا دور بشی ... حتی این غالفگیریها هم بدنبالش پسلرزه داره ...

خسته ام  خیلی خسته ... ادم دلش قرصه که یکی باشه دلداریش بده ،  اگه اشتباهی کرد دستشو بگیره و راه درست رو نشونش بده ... اگه یه جا کم اورد تنهاش نذاره ...

میدونی اگه وقتی دلت قرص نباشه مثل یه بادکنکی میمونی که باد میتونه هرلحظه به یه طرف ببرتت ... به جاهایی که حتی ذهنت هم قد نمیکشه ... مامانه نشسته مدام غر میزنه ... با خواهره در مورد همکلاسیها صحبت میکردم و واسه اینده نقشه میکشیدیم که اینگاری مامانه هم حضور داشتن و ما نمیدونستیم ... خلاصه گوشمان را باز با نصیحتهاشون پر کردن ... با قدری مزاح هم با اخمهای همیشگی روبرو میشویم ... دیگر اندکی حس بزرگی میکنیم ...

آدمی به خودی خود نمی افتد ، اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است ... و همان اتفاقیست که برایم افتاد ... اینو نفهمیدم که تو امید منی ...

و حرف اخر : اگه یه وقت تنها شدی  اینو بدون که خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...

التماس دعا...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/09/07 توسط mehrdad

محرم رسید ... پیرن سیاه تنمون میکنیم و اون زنجیر قدیمیه تو کمک رو برمیداریمو  شبا همش تو مسجد هستیم ...

تنها زمانیه که میتونم راحت حرفمو بزنم بهش ... خیلی حرف دارم با این محرم خیلی حرف ...دلم پره از خودم فقط خودم...

ماه محرم آمده باید دگر شوم
باید به خود بیایم و زیر و زبر شوم

قصه‌ آدم، قصه‌ پیله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنیدن‌ و پاره‌ کردن ...

قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز ...

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام ...

قصه‌ هزار راه‌ و یک‌ نشانی ... نشانی‌ات‌ را اما گم‌ کرده‌ام ... باد وزید و نشانی‌ات‌ را بُرد

نشانی‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ می‌دهی؟ با یک‌ چراغ‌ و یک‌ ستاره‌؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام ...

 قصه‌ پیله‌ و پروانه، کسی‌ پیله‌ بافتن‌ را یادم‌ نداده‌ است ... به‌ من‌ می‌گویی‌ پیله‌ام‌ را چطوری‌ ببافم؟

پروانگی‌ را یادم‌ می‌دهی؟

دو بال‌ ناتمام‌ و یک‌ آسمان‌ ...

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام ...

اول قصه ...

نوشته ای از وبلاگ دوستم :"patoghedokhtarha"

 

مهرداد نوشت :

چند مدتی هست که حرفام  بافه شده  توی قفس کوچک سینه ام ... تا حالا فکرشو کردی میشه شاد شااااااد بود و اون سکوت مطلق رو رها کرد و قدری خوش بود ؟!... حتی اگر میلت هم نکشد و ذهنت درگیر موضوعاتی باشد که  مدتی مثل خوره افتاده به جونت و اینگار دارد خونت را میمکد !!!؟... با این حال میخواهی امروز را فقط امروز را قدری بیشتر شاد باشی ... میشود؟؟؟

همیشه حرفهایی هست که از عمق سینه بلند میشه ... پر از ناگفته هایی که خیالمووووون هست یکی دیگه زودتر از ما میزنه ... میخواهی جوری رهاشون کنی که بشنونش و عکس العمل نشون بدن ... نه توی اون سکوت یخ زده ی همیشگیت ... قدری فضا گرم تر باشد رهایش زیباترست ... بال میزند پر میکشد به اون اوجی که قد دیدمان هم  نمیرسد ...

به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم و میدونم که توی این خونه نمیمونم ... شاااید وقتش رسیده که صاحب خونه رو پیدا کنیم در این بی باوریها ...  

روز خوبیست ... اینبار کاملا خوبیشو حس میکنم ، باورش دارم ... شادتر از همیشه ...

آسمان که تمام خورشیدی هست و درختان از لمس نور ملایم خورشید لذت میبرن ...

درختانی که مثل من باید بر پهنه ی این گیتی باز در انتظار قطرات شفا بخش باران بمانند ...

امروز اندکی دلواپسیم بیشتر شده ،از آن دسته دلواپسیهایی که مجبورت میکنه که کلی قدم بزنی و فکر کنی و فکر کنی ...

دلواپس اون کسی هستم که فرسنگ ها ازم دور است یا بهتر است بگویم ازمان دور است و در زیر درخت مهربانی خانه دارد ... امروز هم خبری ازش نیست ...

محبتش چون میوه ی درختیست ، درخت مهربانی ... قد میکشد ، رشد میکند ... من زیر این درخت مهربانی ، زندگی را معنا میکنم ... نمیدانم کی خواهد امد!!!باز باید بگوییم شاید بیاااید و من از این گفتن ها خسته شدم!!!روزی خواهد رسید که بگوییم دیگر امد و این شایدها رو محو  آمدنش کنییییم؟؟؟

توی حیاط قدم میزدم و به چندی از برگای زرد شده فک میکردم ... به خودم گفتم چقد این برگای به ظاهر رنگ پریده و زرد شده چقد با وفا هستن ... برخی ما آدما حتی قد این برگا هم وفا نداریم ...

نشستن روی اون نیمکت چوبی سالخورده و با این حال و هوا مدام ذهن و خیالت به گذشته ها پر میکشد ، قدری خاطراتت را زیر و رو میکنی، رویاهای خاک خورده ات رو از اون طاقچه ی انتظار بر میداری و به آغوش میکشی ، خاک روشون که کنار بزنی  میشن درست مثل روز اولشون ... تر و تازه و رنگی ...

دیروز دلم گرفته بود قد خودت ...! آدم تنها هم که باشد اینقدر دلتنگ نمیشود که در زیر آسمان ابری دلتنگ میشود ... آدم قدری گریه میخواهد زیر  آسمان گرفته و خموش ... قدری باران ، فقط قدری باران که تر شویم هم کافیست ...

احساس میکنم دل تو هم گاهی میگیرد و دلتنگ میشوی و میخواهی به ما ادمها هرجور شده بفهمانی این را !!! اما میدانی مدتیست دیگر چنین فهم هایی نیست ...!

راستی تو تنهایی هایت به کدام کوچه ی دلتنگی پا میگاری؟! به کدام سو گام بر میداری ؟! تو هم پرده های خانه ات را میکشی همان ابرها را میگویم و قدری با خودت اون گوشه دنج خانه ات مینشینی و غصه میخوری ! بهت حق میدهم ،غصه هم دارد !!!

میدانی ما حتی نمیتوانیم قدری با خود باشیم ، با خود بگذرانیم ، با خود قدم بزنیم ،با خود گریه کنیم ... خوش به حالت خدا ... .

دلواپس لحظاتیم که بدون هیچ رد پایی این مسیر پر تنش رو طی میکنند ... ما آدم کوکی ها اگر از همان اول فقط کوکمان با شادی بود طوری میشد خدا ؟؟؟ ازت چیزی کم میشد ؟؟ هاان ؟؟

پ . ن۱:

امروز همه خراب میشن رو سرمون ... خونه دیشب تا حالا خودشو اماده کرده ... قیل و قالهاشون الانه که ولو بشه رو سر این خونه ی بی زبون ... دیر پاییست که بنده از دستشان کچل شده ام ... دلم برای این خونه میسوزد ... 

ولی میدانی با همه ی این قیل و قالهای همیشگیشون آدم از عمق وجودش خوشحال میشود که قدری از دغدغه های دیگر رها شود و اندک زمانی در کنار هه ی اعضای خانواده اش ارامش را لمس کند ... آن ارامشی که هیچ جای دیگه حتی توی اون سکوت مطلق با یک فنجان قهوه هم نمیشود پیدایش کرد ...

نمیدانم بگویم یا نه!!! اما چون همیشه صادقانه و رو راست حرفمو زدم بازم میزنم .... دلم قدری دلتنگی را حس میکند از این زمان که خودش را سریع به پایانش میرساااند ... میخواهم این لحظات را در اغوش بگیرم و قدری را برای خودم بر دارم ... اگر چیزی باقی ماند برای شما!!! روز به روز دلتنگ تر میشوم برای کسانی که قدری را باهم گذراندیم ، با تلخی هایش کنار امدیم و باز لبخندی زیبا بر چهره هایمان نقش میبست ... از سکوت مبهم و پر معنای عضوی از این خانه میشود فهمید باز چیزی قدری ذهن و افکارش را ازرده است ... این را مدتی بود حس میکردم ... دیروز لحظه ی اون رسید که بپرسم از نزدیک ترین هم صحبتیهایش از ازرده خاطریشان ...

این عادت نیست که بگوییم زمانی در دید و زمانی پنهان هستیم از دید !!! و روز به روز عادتمان بیشتر میشود و پس از مدتی دوری باز عادتمان کم میشود و راحت است بگوییم مدتی بودیم و الان نیستیم...

این حرفا شاید برایتان بو و رنگ برداشتیه ذهن خودتان را داشته باشد اما شاید کسانی باشن با ذهنیت من!!! قدری دلتنگی وجودت را فرا میگیرد که میخواهی زمان را نگه داری و زندانیش کنی در خاطرت!

اما این را هم میدانم که نمیشود ... و این هم عضوی از همان نمیشودهای زیاد عمرم!!! 

کتابام رو میبندم و اون کنج سرد اتاق به حال خودشون رهاشون میکنم ،مدتیست تنهاشون گذاشتم!!!

بروم قدری شاااد باشم ...

موفق باشین 

پ. ن ۲:

امشب خیلی دلم میخواست برم به دیدن کسی که مدتهاست ندیدمش !!! گاهی اوقات اونقدر غرور بینمان فاصله میاندازه که حتی مسیر رسیدن به دوست رو هم گم میکنیم ... همون مسیرهایی که وقتی کودک بودیم روزی چندبارطی میشد ... همش تو حال رفت و برگشت توی این مسیر بودیم ... دوستی های پاک و بدون هیچ آلایشی و قهرهای زیباتر ،قهرهایی که که ممکن بود عمرشان به ساعت هم قد نکشد ... بزرگ که شده ایم قهرهایمان هم بزرگشده ان .... برای خودشان آدم شده اند اینگاری !!!

آقا با دلت که صادق نباشی همین ها هم دارد ... گله ات برای چیست ؟ هاااااان ؟؟؟ اگر میومدی دیگه من این جمله را تکرار نمیکنم که " کی خواهی امد" و مدام لجتو در بیارم ! میدونی که من زیاد نمیتونم صبر کنم و اصلا هم حوصله ی این کلمه ی "شاید" رو ندارم دیگه !!! میدونی که چی میگم؟ افرین ...

راستشو بخوای خودم هم نمیدونم چرا مدام تو وجودم این حس هستش که بیای و ببینمت ...نمیدونم به جان خودم !!! فقط میخوام بیاای و اونچی رو که نمیدونم رو از خودت بپرسم !!! همین ... بعد هرجا خواستی برو ... البته خواستی بیای هم قبلش یه نشونه ای از اومدنت نشونم بده تا یخرده خوبی انجام بدم که جلوت خجالت نکشم ... اخه میدونم که توزمینی نیستی مثل من که تکلیفت با خودت هم مشخص نباشه وندونی چی باید انجام بدی ... راستی خواستی بیای از اون میوه ی درخت مهربانی قدری بیشتر بیاور اینجا مدتهاست درختی به این نام  رشد نکرده است !!!

 پ. ن ۳:

گاهی اوقات اینقد افکار و نگاهامون تحقیر آمیز هستش که حتی یک لحظه هم به این فک نمیکنیم که طرف مقابلمون منظورش چی بوده و در چه شرایطی قرار داشته ... اینبار از عمق وجودم درد و حس کردم .... یا بهتره به زبون خودتون بگم بهم برخورد ... ازاون برخودنایی که به دنبال فرصتی میگردی که تلافی کنی ... بدترین نگاه ها پس از اون نگاههایی که دو ترم هستش بهم میکنن امروز حسش کردم ...

این یکی رو نگهش میدارم ... هرچند اونی که باید میفهمید منظور من از اون عکس العمل و رفتار در کلاس چی بود فهمید و این کافیه واسه من ...

من به هدفم رسیدم از این کارم و همین منو راضی کرد ... باز میگم هر کسی با ذهنیت خودش با کردار دیگران برخورد میکنه ...

امیدوارم این اشتباه بزرگی که از مدتی پیش مرتکب شدم رو بتونم پایانش بدم ... کاش واقعیت ها از همون اول واسم روشن بود ... اما نبود !!!

میام تو مسیری که خودتون گام برمیدارین ... اینجور حداقل میتونم یه ذره درکتون کنم ...

به امید روزی که قدری بزرگتر شویم ...

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/08/24 توسط mehrdad

 

خدایا

در آفتاب پر رنگ زندگیم

و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود

و در تلاطم شاخه های بی برگ پاییزی

زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا می کند

به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل های بی قرار باشد ...

آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذرهء وجودم احساس کنم !

مهرداد نوشت:

امروز دعای عرفه بود...دعای عرفه...نشستم کنار در نمازخونه و زل زدم به اون متن دعا ...

غمم را فرو میدهم پایین ، اشکهام را نگه میدارم پشت پلک هام ، لبم را میگزم مبادا که بغضم بترکد و خرابم کند ، خراب ترم کند... مبادا که لو بروم ...

نمیدونم اخرین باری که اشکام سرازیر شدن کی بود...یهو اون وسط مسطای دعا اون مرد جلوییه مصیبتو میخونه از اون مصیبت هایی که ناخوداگاه اشکت سرازیر میشود...سرت را میگیری بالا...اره...بیخبر ، سرازیر میشود از روی گونه هات ... سریع سرت را پایین میگیری و با گوشه ی استینت اون قطره هارو پاک میکنی....خودت رابا عینکت چند لحظه ای سرگرم میکنی که این چند قطره ی لعنتی سرازیر شده تموم شود ...

میدانی وقتی تا به حال جلوی کسی گریه نکرده باشی و بلد نباشی و این قطره ها خواسته باشن که بیان چه حالی دارد ؟!! نه نمیدانی ... نمیدانم چجوری میشود زار زد و رها شد ... از اون گریه هایی که اشک دور و وریهاتم رو سرازیر میکنه... دلم فقط سکوت تنهاییم و یه فنجان چای داغ و نیمکتی چوبی و چند قطره اشک نیاز دارد...

من همه ي زمان رو انجا بودم ... اینگاری تنها كسي که حواسش به من بود و گاه گدایی به شونه ام دستی میکشید  باد پاییزی بود كه بيرون در زوزه ميكشيد شايد منو توي ذهن  سالخوردش نگه داشته باشه هنوز ، انجا فقط خودت بودی و ان نوشته ها و فک کردنهای جور واجور !!! آره فقط از خود باد بپرسیا ، واگرنه از آدمهاي اون دورو بر که هيچ كس حواسش به کسی دیگه نبود و همه تو حال خودشان بودن...

نمیدانم وقتی که اون مصیبت خونده شد دلم هوای محرم کرد...دلم دست خودم نیست ...غمگينه محرم ،وقتي ميشينه توي دلت و توي فكرهات و توي چشمهات ، ميبارن اين چشمهاي ساده ي لبريزِ غم، اين چشمهاي غمگين خسته از این زمان، بي انكه صاحبشون بخواد حتي!

اینگار باد هم هوای این مجلسو کرده بود...از گوشه در خودش را به زور وارد میکرد...تو هم اینگار نه انگار... میگذاری سرما نفوذ کند تا عمق جانت ، میگذاری یخ ببندند تمام  انگشتهای دست و پاهایت... میگذاری یخ ببندند اون اشکها...قطره های اشک یخ زده ات را پاک میکنی و باز خیره میشوی به نوشته های دعا...

عجب روزهاییست این روزها...نمیدانم روزی خواهد رسید که بنویسم عجب روزهای زیبایی بودن آن روزها و اشاره ای کنم به این روزها...روزهایی که تویشان لبخند داری روی لب و دم از امید میزنی ... نمیدانم شاید این ها همش تقدیر باشد ... یا شایدم یکهو ، بیخبر ، زندگی همین حالا غافلگیرت کند و تمام شود این غم ...خدا را چه دیده ای شاید اصلا اون روزها نباشد دیگر

هفته ی  خوبی را شروع کردم ... یا شاید فقط به نظرم می آید که خوب است ... هیچ استرسی ندارم....نمیدانم شاید قبل قبلنا بیشتر در این لحظات پر تنش میان ترمها خودم را به اب و اتیش میزدم...اما الان حتی حسش نیست که کتابهای خاک خورده را ورق بزنم...

روز معمولی و ابری پاییزیست... از نمازخونه که اومدم بیرون سرم را انداختم پایین و یک سر رفتم به طرف سرویس...نمیخواستم صدای ارامش بخش  باد پاییزی رو با صدای کسی دیگر عوض کنم ، نمیخواستم این بوی مست کننده ی باران را لحظه ای هم که شده از دست بدهم... سرم را میگذارم به شیشه ی خیشس شده و زل میزنم به بیرون ... به اون گنجشکای کوچیک که پایکوبیشان هست ... کاش میشد منم مثل انها پرواز میکردم و میرفتم اون بالا بالاها ، اون جایی که داییم هست... و سرم را میبوسیت و لحظه ای را کنارش بودم...میگفت بنشین برایت  قصه بگویم ، قصه ی حسنک بد...و تا میتوانست از پند و اندرزهای زمانه قاطی ان قصه میکرد -از ان قصه هایی که یکهو به ذهنت میرسد- و برایم میگفت و اخرش میگفت پسرم اینها را برای فرزندانت هم بگو...توی این باران ها بود که پر کشید و رفت ، او بال پرواز داشت و هیچوقت به من نگفت...اینگار دیگر از این دنیا خسته شده بود و کار ناتمام شده ای نداشت...صورتش بشاش بود حتی وقتی مرد عجل امده بود سراغش... گویی برای ان هم قصه میگفت...قصه ی حسنک بد!

میدانی من هم میخواهم بروم؟؟؟ اما نمیدانم میروم پیش داییم یا نه!

نمیدانم کجا بودم...با هزار زحمت چشمامو که باز کردم دوستم کنارم بود و اینگار خودش را کشته بود تا منو بیدار کند... هنوز میخواستم بخوابم و توی رویاهای مبهمم باشم... نمیخواستم برم خانه...انجا دلگیرست دلگیرتر از انچیزی که تصورش کنی...خانه سکوتست خیلی سکوت....خانه پیر شده است و مدام خمیازه میکشد ... تویاین سرما اینگار درد استخوان دارد که گاه گدایی بر خود میپیچد و ناله میکند...

خسته ام خسته ی تمام...از ان خسته هایی که سرت را بگذاری روی بالشتت خوابت میبرد...خسته ام از ان خسته های جسمی که حتی دیگر توان تایپ کردن هم نیست...

از ان خستگی هایی که چشم دیدن این را ندارد که لحظه ای زیر این باران قدم بزنی و با خودت تنها باشی...

پاورچين پاورچين ميرم تا لب  پنجره و برميگردم هي ، نگاه ميكنم به آسمون ابری يخ زده و ميبينم اون گنجشکا که روی سقف خونه ی  همسایه نشستن و به بگو بخند مشغولند....انقدر سرد نیست که بخود بلرزند اما پف کردن اینگاری،از اون حالتهایی که پتوی نرمت را میکشی روی سرت و با حرم نفست گرم میشوی... از ديدنشان ذوق میکنم ، دست تكون ميدهم و صداشون میکنم: سلااااااااااااام ، سردتان نيست ؟؟؟ پر میکشن و میروند و باز تنهاااا میمانم...و باز به خودم میگویم چرا حرف زدم ، چرا!!!

رویاهام توی این جاها جا نميشن هيچ وقت ،مدتهاست كه دنبال کسی میگردم که اگه شده چند تاییشون رو که تلمبارشون كردم توي بايگاني ذهنم واسش بگم...میدانی خیلی چیزها سختست که نوگهشون داری!...از اون دسته رویاهای کودکانه که گاه گداري که سركي ميكشم توي احوالاتشون و گرد و غبار روشون رو پاک میکنم ، رنگ و بوی تازگی میگیرن...

به گمانم تو هم داری از این رویاها ! از این رویاهایی که مدتهاست منتظر کسی میگردی که بنشینی و یه دل سیر برایش بگویی ... راستی تو کودکیت را یادت هست؟؟؟ میشود قدری برایم بگویی؟؟؟

پس نوشت ۱:

وقتی این دل لعنتی  از دست خودت دلگیرتر یشه ... وقتی این ذهنت  مملو بشه از فکرهای جورواجور .... وقتی دیگر وقتی برای بازگشت نباشد .... وقتی دیگر حتی او که میدانست من قصدی نداشتم ازت دلگیر شود و خانه ی خودش را عوض کند ... میشود قدری ارامش را با یه فنجان قهوه و یه پر  و یه شیشه مرکب توی اون گوشه ی اتاق تنهاییت، لمس کنی؟؟؟

همیشه به خودم میگویم تا دیر نشده بجنب....از آن جنبیدن هایی که تموم وجودت به لرزه میافتد، میدانی که چه میگویم؟؟؟

اینبار هم دیر شد ... دیر تر از دیرترها ... اینبار با اینکه دویدم به طرفش که دستش را بگیرم و بوسه ای بر دستان پاکش یادگاری بگذارم خیلی دیر شده بود .... ازم خیلی فاصله گرفته بود ، خیلی از همین خیلیهای امروزی ... با دلخوری رفتش و این تمام ذهنم را ، نه !! بهتر است بگویم تمام وجودم  را ازرده است... ادرس خانه اش  را پیدا میکنم و قدری را در خانه اش میشینم .... از ان نشستنهای لحظه ای و ساعتی نه!!! از ان نشستنهای ملتمسانه ... هووووووووووووم...

پس نوشته ای از مهرداد به "نیلوفر" دوست خوبم

موفق باشین...

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/08/15 توسط mehrdad
سلام...

از آن شب هایی که تویشان می شود پتو را تا چانه بالا کشید ، خوب ِخوب گرم شد ، خوابید و هزار هزار رویای رنگ رنگی دید ،،می توانی دستت را دراز کنی و ابرهای پنبه ای را توی آسمان لمس کنی حتی ،  آدمهای کوچولوی خوشحالی که دوروبرت ورجه وروجه می کنند ، بالا می روی بالاتر ، و از آن بالا ، زمین را میبینی که کوچک و کوچکتر میشود ، و ستاره ها که درخشان و درخشانتر می شوند ... آن بالا ، آنجا که باشی همه چیز بیش از اندازه غیر واقعی ، شبیه اسباب بازی و مسخره ا ست ،هیچ چیز نگران کننده ا ی  وجود ندارد ، چیزی نیست که ازش بترسی ، نه حتی هیچ استرسی، خودت را توی فضا معلق حس می کنی ، و دنیا را حتی معلق تماشا می کنی   آدمها را ، کیف دارد که همه را از ان بالا ببینی و هیچکس نتواند تو را ببیند ... این خواب های گرم  و  نرم   باعث می شوند که توی دنیا هیچ کاری نتواند جایشان را بگیرد ، و توامان هم باعث می شوند که تو نتوانی جایشان را با هیچ کار مفید دیگری عوض کنی .نظرت چیست وجدانا ؟

شبها سنگین اند ...این شب ها سنگین ترند ...به طرز مزحکی چیزی برای از دست دادن ندارم . نه حتی نگران خودم هستم و نه حتی نگران "او " . چیزی که هست دستگیرم شده که زندگی به همین شکلی که هست دارد می گذرد و از دست من کاری ساخته نیست یا باید قطعش کنم و یا باری به هر جهت ادامه بدهم و من هیچ کدام را نمی خواهم ادامه بدهم . متاسفم که چیزی برای از دست رفتن وجود ندارد و چه حیف .... "او " از آن آدمهایی است که تمام زندگی را توی دو دو تا چهارتای ذهنی خودش پیدا می کند ، من ، آدمی که تمام زندگی ام روی انعطاف می گذرد ... شاید این پایانی باشد اما برای یک حس ، یک خاطره ، یک زندگی ( چقدر عوض شده ام حالا توی این لحظه  ) خونسردی بیمارگونه ای بهم سرایت کرده است . حالا که مهم نیست ، هیچ چیز مهم نیست ... بگذار تمام بشود ، بگذرد  ...همین کافیست .

می روم بخوابم ، دلم برای کمی لبخند ، چند تکه حرف مشترک ، یک احوالپرسی کوچولوی ساده ی آرام ، دلم برای یک پیاده روی تنها توی کوچه پس کوچه های شهرمون ... می دانی ، دلتنگی حس بدی است . تو را آرام آرام مبتلا می کند و آنوقت یکهو بی علاج رهایت می کند . همین و همین ....

 برگرفته از وبلاگ:"shahrenaz.persianblog.ir"

مضمون این پستم با پست های دیگه خیلی فرق داره...اینبار طرفم یکی از همین مخلوقات خداست...همین ادمایی که منم یکی از اونا هستم...

(اگه حال و حوصلشو ندارین مجبور نیستین بخونیدش)

شاید اینگونه شروع شود...شاید!!!

مهرداد نوشت:

دوسال پیش همین موقع ها بود که رفتیم مشهد زیارت امام رضا(ع)...یه حال و هوایی داشت که نگو...هوا پاییزی پاییزی...پشت پنجره ی اتاق،صدای شر شر بارون دیوونت میکرد...

صبح زود توی اون هوای سرد واسه نماز همراه خانما که دیگه اونجا من میشدم تنها مردشون (آبجی هاو مادرم)رفتیم حرم....خلوت بود اما خیلی خیلی دلنشین...هنوز درست یادمه!!! از خانما جدا شدم و تنها یکی دو ساعتی رو توی حرم قدم زدم....

یه حسی ادم پیدا میکنه وقتی توی حرم روبروی اون اتاق مستطیل شکل که ادما مدام از سر و کولش بالا میرن و بهش بوسه میزنن  قرار میگیره...اما نمیشه جلوی اینهمه مردم و با این شلوغ پلوغی با اقات درد و دل کنی...

میگن محل دفن امام رضا اونجاست...درست نمیدونم اخه یه پیر مرده میگفت امام رضا اونجا نیست...گفتم چرا؟؟؟مگه کجاست؟؟؟گفت جاییه که تو اونو نمیتونی ببینی گفتم خب این که معلومه هیشکی نمیتونه ببینتشون...گفت پسرم منظورم اینه که تو هرجا وایسادی و دستاتو بالا گرفته و واسه اونی که محتاج دعاست دعا کردی و یا حرف دلتو به اقا زدی  مطمئن باش اجابت میشه،لزومی نداره بیای نزدیک این اتاق یا اینکه روبروی اون وایسی و حرفاتو بزنی،گفت اگه خجالت میکشی بیا برو اون گوشه کنارا تنها سنگاتو واکن ...

یه نگاه کردم به اطراف دیدم اره گوشه کنار حرم کسایی اینگار حالشون مثل منه!اینگاری اونا هم اومدن با اقاشون درد و دل کنن...

نمیدنم اصلا چرا یدفه دلم پر کشیده واسه حرم امام رضا(ع)...یخرده تغییر نیاز دارم....نه!از یخرده خیلی بیشتر... باید دگرگون بشم...

این روزها فکر می کنم بیش از اندازه یکنواخت شده ام . بیش از اندازه خودم را وقف یکنواختی های زندگی ام کرده ام بی آنکه کار تازه ای کرده باشم ، بی آنکه رفته باشم یک وری که دلم بخواهدش...یا هم نوشته باشم چیزکی ، خلق کرده باشم ، انسانی را ، موجود ِ ناشناخته ای را ، رویای نیمه تمامی را ، روی کاغذهای عزیز ِ دوست داشتنی ام ، و توامان ، فنجان قهوه ام را پشت میز سیستمم سر کشیده باشم ... نکرده ام حتی پیاده گز کنم ، طرفهای پارک انقلاب را ، از آنجا تا پارک بوستان ، از بوستان تا اخرین پارک شهر، از اخرین پارک تا  برگشت ....

نکرده ام حتی تر،  مثل قدیم ها ، بروم روی حیاط  ... بنشینم روی نیمکت  رنگ پریده ی دلچسبش و کتابی از این کتاب خونه ی کوچک خاک خورده ی خودم بردارم ، و اونجا آنچنان محو خواندنش بشوم که یادم برود زمان را و یک وقتی به خودم بیایم که اطرافم تاریک شده باشد ، چراغ های حیاط روهم مادرم روشن کند و باز بگوید پسرم توی تاریکی کتاب نخون!!!نمیداند در تاریکی خوندن و نوشتن چه حالی دارد... 

میخوام قید همه چیو بزنم و به هیچی فک نکنم،میخوام اینبار حقیقت رو زودتر از اینکه باز به اشتباهی بزرگ تر برسم بهش بگم...میخوام بهش بگم که چی گذشته بینمون و چی خواهد گذشت....نهایتش اینه که واقعیت ها را متوجه میشه و خیلی چیزها رو میفهمه...یا میفهمه که من زندگی ساده رو ترجیح میدم با همین مخلوقات اطرافم و همینا رو دوست دارم هرچند خیلی ازشون گله دارم  ولی باز همین حال وهوا رو ترجیح میدم ...

میخوام از احساسات بیام بیرون...میدونم که همه ی حرفام از روی احساسات بوده و هرچند قصد و غرضی در کار نبوده ولی دیگه باید تمومش کنم...یعنی میتونم؟!!اره میتونم...

میدونم درک میکنه ... واقعا درکم کرده واقعا با تمام وجود...همیشه یه ترس تو وجودم بوده که با گفتن این حرفا یه اتفاق بدتری بیافته !!!اما دیگه مهم نیست ... شیرینی بعدشو بیشتر دوست دارم...

امشب باهاش حرف زدم اما مثل دفعات پیش تا اومدم یخرده حرفای دلمو مرتب کنم و بهش بزنم نشد که نشد!!!باز همون حرفای احساسی رو زدم بهش...دیگه از این تظاهر کردن ها خسته شدم...کاش شروع نمیشد که دنبال پایانش بگردم...شروعی که با بی خیالی اتفاق میافته و باز اشتبااااااااااااه !!!

کاش اونی که باید میومد یه لحظه فقط یه لحظه به این طرف نگاه میکرد و همه ی اینا رو درستش میکرد...این شب جمعه ای نشستم خیلی فک کردم...حسابمو با خودم مشخص کردم...باید  تموم بشه این دغدغه ها... 

همیشه حرفایی برای نگفتن بود اما حالا حرفهایی واسه گفتن...همین!!!

از اینکه دم به دقیقه داری امتحانم میکنی.. از اینکه هر لحظه تو شرایط مختلفی که میاری جلو روم

باید عکس العمل نشون بدم.. و دقیقا عین ِ این مراقبا میای بالا سرم و ورقم رو برمیداری..

خدایا دلم گرفته...!!!

دوستم میگه این دنیا مثل زندون میمونه که باید از این زندون خودتو نجات بدی،خودتو پرت کنی به اون بالا بالاها...من این عرفانی حرف زدناشو خیلی دوست دارم...ادمو لحظه ای هم که شده متحول میکنه...

این هفته هفته ی متفاوتی رو خواهم داشت....هفته ای که به خیلی از چراها باید پاسخ بدم...امیدوارم همین هفته همه چی به خوبی تموم بشه!!!کاملا تموم...ذهنم یه سالی میشه درگیره....دیگه از این درگیری ها خسته شدم...

حالا میشم همونی که باید میبودم از قبل قبلنااا...

میخوام همه چیو یه جا بگم اما نمیشه خیلی وقت میبره....یعنی فک کنم وسعت حرفام توی این وبلاگ نگنجه....شاید رفتم پی کاره دیگه ای...شاید!!!

برگی از دفتر زندگی من:::مهرداد

شکسپیر می گه:
تردیدها بزرگترین خیانتکاران به شکوفایی و زندگی ما هستند

همتون رو واسه یه مدتی شاید طولانی  تنها میگذارم...تا دیدار بعد...بدرود

موفق باشین

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/08/05 توسط mehrdad
    

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود